close
متخصص ارتودنسی
وسعت جهان هرکس به اندازه فکر اوست ، اندازه فکر هر کس هم به قدر همت اوست داستان کوهنورد

اسلايدر


ما با چيزي که به دست مي آوريم امرار معاش مي کنيم ، اما چيزي که مي بخشيم و مي دهيم است که زندگي مان را غني ميکند." وينستون چرچيل" ***** هميشه با قلب باز زندگي کن حتي اگر درد داشته باشه ***** برنده بودن زماني اتفاق ميافته که با برنده ها همراه بشيد
منوي اصلي
موضوعات
آرشيو
مطالب پربازديد
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
درباره وبلاگ
ما آماده ایم تا هـر شخص علاقه مند به صنـعت فروش مستقیم Direct-Selling و تجارت بازاریابی شبـکه ای (m.l.m) را بی هیچ قید و شرطی بصورت رایگان آموزش دهیم. اگر میخواهید در دراز مدت موفق باشید باید جدیت یک مربی و عطوفت یک خدمتگزار را همـزمان در خود پرورش دهید. اگر به چنین موقعیتی دست یابید افـراد به سراغ شما میآیند و از شما تقاضا می کنند تا آنها را وارد کسب و کار خود کنید.*********** شماره تماس : 09391044865
اطلاعات کاربري

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 40
کل نظرات : 5
آمار کاربران
افراد آنلاين : 1
تعداد اعضا : 112

کاربران آنلاين

آمار بازديد
بازديد امروز : 11
بارديد ديروز : 12
بازديد هفته : 35
بازديد ماه : 137
بازديد سال : 923
بازديد کلي : 23,129
آخرين کاربران
کدهاي اختصاصي
سخنان بزرگان
پشتيباني
RSS

Powered By
Rozblog.Com

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 18
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | نظرات ()
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
جستجو