close
متخصص ارتودنسی
وسعت جهان هرکس به اندازه فکر اوست ، اندازه فکر هر کس هم به قدر همت اوست داستانهای نگرشی (بسیارمهم)

اسلايدر


ما با چيزي که به دست مي آوريم امرار معاش مي کنيم ، اما چيزي که مي بخشيم و مي دهيم است که زندگي مان را غني ميکند." وينستون چرچيل" ***** هميشه با قلب باز زندگي کن حتي اگر درد داشته باشه ***** برنده بودن زماني اتفاق ميافته که با برنده ها همراه بشيد
منوي اصلي
موضوعات
آرشيو
مطالب پربازديد
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
درباره وبلاگ
ما آماده ایم تا هـر شخص علاقه مند به صنـعت فروش مستقیم Direct-Selling و تجارت بازاریابی شبـکه ای (m.l.m) را بی هیچ قید و شرطی بصورت رایگان آموزش دهیم. اگر میخواهید در دراز مدت موفق باشید باید جدیت یک مربی و عطوفت یک خدمتگزار را همـزمان در خود پرورش دهید. اگر به چنین موقعیتی دست یابید افـراد به سراغ شما میآیند و از شما تقاضا می کنند تا آنها را وارد کسب و کار خود کنید.*********** شماره تماس : 09391044865
اطلاعات کاربري

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 40
کل نظرات : 5
آمار کاربران
افراد آنلاين : 1
تعداد اعضا : 112

کاربران آنلاين

آمار بازديد
بازديد امروز : 21
بارديد ديروز : 8
بازديد هفته : 29
بازديد ماه : 323
بازديد سال : 3,625
بازديد کلي : 21,467
آخرين کاربران
کدهاي اختصاصي
سخنان بزرگان
پشتيباني
RSS

Powered By
Rozblog.Com

درخت بامبو

روزی تصمیم گرفتم که همه چیز را‌‌ رها کنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی‌ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: «آیا می‌توانی دلیلی برای ادامۀ زندگی برایم بیاوری؟» و پاسخ او، مرا شگفت‌زده کرد.

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 1 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 165
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | نظرات ()

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد !!!

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. 

این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود. کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود.

هر بیننده ای دلش می خواست که این اندازه استقامت و توان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود.داستان  جان استفن آکواری

دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.

نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر می رسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند.

جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه می دهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر می شود!

جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه می دهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او می تواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود. بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمی خیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق می کنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد نمی دانید چه غوغایی برپا می شود!

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم می شود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می کند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت.

نزدیک و نزدیکتر می شود و از خط پایان می گذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم می برند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید.

جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.

فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است. او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد :

مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم!

داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد. حالا " آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟ "

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 2

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 15
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | لينک ثابت | نظرات ()

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 17
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | لينک ثابت | نظرات ()

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند…

و مسابقه شروع شد ….

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

” اوه,عجب کار مشکلی !!”

“اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ..”

یا :

“هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده !” 

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند…

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند

جمعیت هنوز ادامه می داد,”خیلی مشکله!!! هیچ کس موفق نمی شه !”

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف …

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ….

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده 

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟  

وقتی برای کشف راز این موفقیت به سراغ قورباغه رفتند تازه فهمیدند …

 برنده مسابقه کر بوده است !

نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید. چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند . چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.

چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس:

همیشه….

مثبت فکر کنید!    و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!

و هیشه باور داشته باشید:

ما همراه خدای خودمون همه کاری می تونیم بکنیم.

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 12
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | لينک ثابت | نظرات ()

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی میکند. آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی را رفع کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند

درمسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد….

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود….

نتیجه گیری

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،

و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

هیچ چیز غیر ممکن نیست.

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 2 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 20
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | لينک ثابت | نظرات ()

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کا...ری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد.

رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟

" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

 درسی که از این داستان آموزنده می گیرید چیست؟

آیا نباید ما در کسب و کار فروش مستقیم ، ابتدا آموزش های لازم را ببینیم بعد شروع به فعالیت نمائیم؟

آیا نباید از فرصتهایی که امروز داریم استفاده نمائیم و آموزش های لازم برای شروع این تجارت را فرا بگیریم؟

اگر امروز که شروع کارتان است آموزش نبینید دیگر فرصتی برای یادگیری نخواهید داشت. و مطمئن باشید از این تجارت بیرون خواهید رفت!

بدانیم تا بمانیم!

درباره : داستانهای نگرشی (بسیارمهم) ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 1

برچسب ها : فروش مستقیم , بازاریابی شبکه ای , کارافرینی , کسب و کارخانگی , mlm , bizmlm , newshanik , networkmarketing , baadraan , gnmco , taksoo , panberes , asnm , directselling , mlmbook , hphco , اموزش , اخبار , سازمان فروش , خرده فروشی ,
بازديد : 20
تاريخ : زمان : | نويسنده : حسینی865 1044 0939 | لينک ثابت | نظرات ()
آخرين مطالب ارسالي
جستجو